+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:54  توسط مامان الناز
|

آلان دارم نمازمي خونم ...........
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:27  توسط مامان الناز
|
ديروز كه مامانم از سركاراومد از خونه آناجونم اومديم خونمون .ديدم كه بابام داره ميره بيرون من هم عصباني شدم موقعي كه داشت جوراباشومي پوشيد وحواسش به من نبوديك سيلي دودستي به صورتش زدم وفراركردم

ورفتم زيرمبل قايم شدم چقدرمنوگشت نتونست پيدام كنه ........

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:13  توسط مامان الناز
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:41  توسط مامان الناز
|
ديروز جاتون خالي عروس شده بودم حسابي رقصيدم لباس عروسمو پوشيده بودم آرايش كرده بودم خيلي خوشگل شدم .

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 7:57  توسط مامان الناز
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:4  توسط مامان الناز
|
سلام اسم من الينا خانم در۳۱ خرداد ۳ سالگيمو تموم كردم ازدرس ونقاشي هم خيلي خوشم مي ياد بعضي وقتها هم دوست دارم خانم دكتر بشم ودكتربازي كنم ولي از مهدكودك خيلي بدم مي آيد نمي دونم چرا... ولي مامانم اصرارداره كه به مهدبرم لطفا كمكم كنيد تا از مهد خوشم بياد....
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:54  توسط مامان الناز
|